بعضی وقتا بهترین کار اینه که بدترین کار را بکنی
فیلم: واکنس
مجله اینترنتی با صدها عنوان مختلف برای سرگرمی و اطلاعات عمومی
قيصر: نيگا... خان دايي رو... يه پهلوون قديمي كه توي بازارچه رو سرش قسم ميخورن... هموني كه بچهها رديفي لب جوب ميشينن و از پهلوونياش ميگن... اه خان دايي تو آدمو مايوس ميكني!

در حالیکه شایعه درگذشت ایرج قادری سه روز قبل در محافل هنری و تعدادی از رسانهها مطرح شد نهایتا خود ایرج قادری به این موضوع واکنش نشان داد.
ماجرای پخش شایعه خبر مرگ ایرج قادری که به صورت پیامک چهارشنبه شب در گوشی تلفنهای همراه اهالی سینما رد و بدل شد و بسیاری را نگران کرد به واکنش قادری انجامید و وی در این خصوص گفت: «نمیدانم چه کسانی این شایعات را مطرح میکنند و از مطرح کردن آن چه لذتی میبرند؟ با شایعه شدن خبر درگذشت من لحظات سختی بر بستگان، نزدیکان و خانواده من گذشت».
قادری در ادامه عنوان کرد که این روزها در سلامت کامل به سر میبرد.
به نوشته بانی فیلم ایرج قادری این روزها فیلم سینمایی «پاتو زمین نذار» را بر پرده سینما دارد

هدیه تهرانی در گفت و گو با سایت سرو اظهار کرد: من به آقای موسوی رای می دهم، به دلیل اینکه حس میکنم با شرایط پیش آمده در حوزه سیاست خارجی، اقتصادی و به خصوص هنری، کشور نیاز به تحول اساسی دارد.
وی ادمه داد: فکر میکنم آقای موسوی با توجه به سوابق کاریاش در دوران نخست وزیری و شعارهایی که از ایشان میشنوم، فرد بسیار مناسبی برای تصدی پست ریاست جمهوری است. من برای ایشان دعا میکنم چون شرایط سختی در پیش دارد و امیدوارم خیلی سریع بتواند اوضاع آشفته به وجود آمده را مهار کند.
تهرانی همچنین مشارکت همه مردم را در نتیجه این انتخابات موثر خواند.
| محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلمهایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده میکند در یادداشتی حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشههای میرحسین موسوی پرداخت. متن کامل این یادداشت با عنوان«صف و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است: |
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
«نه به عنوان یك بازیگر كه به عنوان یك زن ایرانی ،یك مادر و یك نویسنده می خواهم در انتخابات شركت كنم و انتخاب من و همسرم حتما مهندس میرحسین موسوی خواهد بود».
بهاره رهنما بازیگر سینما و تلویزیون ضمن اعلام این مطلب گفت: طبق روالی كه از 16 سالگی داشتهام تا الان همیشه در صحنه انتخابات حاضر بوده و در تصمیمگیریهای مهم برای كشورم شركت داشتهام.
رهنما مجددا تاکید کرد: این تصمیمگیریها صنفی نیستند و ما باید از حقوق شهروندی خودمان استفاده كنیم؛ این حق مسلم ماست كه بتوانیم رای بدهیم. در انتخابات شركت میكنم و رای من هم آقای موسوی خواهد بود.
این بازیگر سینما و تلویزیون افزود: با مدیریت بحرانی كه آقای موسوی در سالهای اول انقلاب داشتهاند و این در ذهن و خاطر همه ایرانیان مانده مطمئنم ایشان بهترین گزینه برای ریاستجمهوری هستند. من و همسرم با مطالعه و پیگیری سخنرانیهای آقای موسوی و شناختی که از ایشان داریم تصمیم گرفتیم.
او ادامه داد: من هیچ توقع صنفی و شخصی از آقای موسوی ندارم و فقط به عنوان یك ایرانی برای سربلندی ایران عزیز در انتخابات شركت میكنم و واقعا میخواهم آقای موسوی در كنار همسر و سایر همراهانشان به این مهم دست پیدا كنند.
رهنما گفت: من و همسرم امیدواریم بهترین اتفاق ممكن بیافتد و آقای مهندس موسوی به عنوان رئیسجمهور كشور با حضور مجدد خودشان شكوفایی و پیشرفت كشور را رقم بزنند. ما می خواهیم ایرانی آباد و آزاد و پاك داشته باشیم و این را با حضور مهندس موسوی تحقق یافته میبینیم

صدیقه (روح انگیز) سامی نژاد نخستین بازیگر زن ایرانی در سوم تیر ماه سال ١٢٩۵ در شهرستان بم زاده شد. ١٣ ساله بود كه به همسری مردی به نام دماوندی در آمد و با او به هندوستان مهاجرت نمود. دماوندی در استودیو امپریال فیلم بمبئی شغلی گرفت. چندی بعد كه سپنتا در بمبئی اقدام به ساختن فیلم دختر لر كرد، صدیقه را برای ایفای نقش گلنار برگزید. صدیقه بیشتر از این رو برگزیده شد كه هیچ زنی قبول نمیكرد جلوی دوربین برود تا تصویرش بر پرده بیافتد. چرا كه هنوز زنان درحجاب كامل بودند. اما صدیقه پذیرفت و با سپنتا قرار داد چهل روزهای را امضا كرد. ولی به دلیل نهایی نبودن فیلمنامه ، دیالوگها و امكانات فیلمبرداری ، كار ساختن فیلم به هفت ماه كشید و در ضمن سپنتا بخاطر لهجهی غلیظ كرمانی سامی نژاد ناچار شد داستان فیلم را بگونهای تغییر دهد تا موضوع آن مربوط به ایالات و قدرت حكومت مركزی ایران باشد. /سامی نژاد بعد از دختر لر در فیلم شیرین و فرهاد كه آن هم ساختهی سپنتا بود، بازی كرد و پس از آن بعد از ١٨ سال به ایران باز گشت و مورد انتقاد و سرزنش شدید خانوادهاش قرار گرفت. پس سرخورده از این تجربه، ناگزیر شد خود را از دید مردم پنهان بدارد و سالهای بسیاری را در انزوا بگذراند. وی در سال ١٣۴٩ هنگامی كه در مقابل دوربین محمد تهامی نژاد برای فیلم مستند«سینمای ایران؛ از مشروطه تا سپنتا» نشست، بر مصائبی كه در طی آن دوران بر او گذشته بود، به تلخی گریست. صدیقه در ایران تا سیكل اول به تحصیل ادامه داد و به چندی بعنوان پرستار در وزارت بهداری مشغول به كار شد. او پس از جدایی از همسرش دماوندی، كه در هندوستان اتفاق افتاد، مدتی به همسری نصرت الله محتشم در آمد كه از او نیز جدا شد و در ازدواج سوم با یكی از بستگانش نیز شكست خورد و چون فرزندی هم نداشت نزدیك به سی سال تا پایان عمرش را تنها زندگی كرد. /صدیقهی سامی نژاد روز دهم اردی بهشت سال ١٣٧۶ در سن ٨١ سالگی در شرایطی كه بسیاری از مورخان سینمایی تصور میكردند سالهاست درگذشته است، چشم از جهان فرو بست و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد. یادش گرامی باد!
بسم رب المهدی
آقا محسن دربندي: ما كاري به حكم نداريم... حكم رو كاغذ مال
محكمه است... اصليت حكم مال خداست كه ما و منش ريخته و
گلريزون مي كنيم... واسه كسي كه آزاد مي شه از اين چارديواري...
كه همه ي دنيا چارديواريه... كرم مرتضي علي، يه مرد كه واسه
شرف و ناموسش دوازده سال رو كشيده وجدانش بالاتر از اين پول
هاست كه كاغذه... سلامتي سه تن: رفيق و ناموس و وطن. سلامتي
سه كس: زندوني و سرباز و بي كس... سلامتي باغبوني كه
زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره... سلامتي آزادي... سلامتي
زندونياي بي ملاقاتي... (موسيقي تيتراژ)
بسم رب المهدی
قيصر: اگه قراره هر كي پير ميشه دلش هم كوچيك بشه، خدايا منو
پيرم نكن، چون اصلا حوصلهشون نهرم.
بسم رب المهدی
دكتر: اگه مي دونستم كي سر نوشته آدما رو مي بافه ... بهش
مي گفتم ماله من و بشكافه .....
بسم رب المهدی
غلامرضا: تازه این پــلو، پلوی عروسی اشه، نه عــزا ... مادر
میخواد عروسی کنــه ..!
بسم رب المهدی
حمید هامون: چرا پای منو وسط میکشی؟ تو داری یه بحران درونی
رو طی میکنی و طبیعیه که ازهر کس و هر چیزی ممکنه بدت بیاد
بسم رب المهدی
خانم بزرگ: خوبه گاهي به اينجور بهونهها ميشه قوم و خويش رو
ديد. بفهميم كي هست و كي نيست. بچهها رو نميشناسي، چون
بزرگ شدن. بزرگا رو نميشناسي، چون پير شدن
بسم رب المهدی
رضا معروفي: گوش كن بچه. چار تا چاى تازه دم. یك هشت تا تخم مرغ
بنداز تو كره واسه من و این مهمونا. اونم محلى. ببین! زرده شو به
هم نزنى مى خوام اونى كه مى خورم ببینم. رویت كنم. همش كه
بزنین و جنجال تو تابه راه بندازن، جنگ زرده و كره و سفیده و نمك و
دو پر گوجه فرنگى تو تابه مغلوبه مى شه و مى ذارن جلوت. كیه كه
بگه محلى نیست؟
بسم رب المهدی
(مرتضي كه به خاطر تركشي كه توي سرش هست ذره ذره داره
بيناييش رو از دست ميده بعد از نابينا شدن توي نامه براي يوسف
مي نويسه): از وقتي كه تصميم گرفتم ديگه نبينم، خيلي چيزا ديدم
بسم رب المهدی
آزمودم عقـل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را .. آی دکتر!!
بسم رب المهدی
فروزنده: هی گفتی می گیرمت. ای تف به این لغت می گیرمت. کی
رو می گیری؟ چی رو می گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من
می گیرمت.
بسم رب المهدی
مهدي فتحي: گلريزون ميكنيم واسه كسي كه داره آزاد ميشه از اين
چارديواري، كه دنيا همش چارديواريه! سلامتي سه تن ... ناموس
و رفيق و وطن ... سلامتي سه كس ... زنداني و سرباز و بي كس ...
سلامتي آزادي ... سلامتي زندوني هاي بي ملاقات ....
حاج کاظم: این نسخه فقط وفقط برای من پیچیده شده .
من خیبری ام...اهل نی و هور و آب ...خیبری ساکته... دود نداره ...سوز داره
مجيد ظروفچي: خوش به سعادتتون كه دارين ميرين روضه... كيه كه مارو ببره روضه؟... آقا مجيد تو خودت روضه اي ... گريه كن نداري والا مصيبتي... دلت صحراي كربلاس
ماهرخ: گيجم رهي، گيجم. نميدونم چي ميگي يا چي بگم! ما پاي آينهاي عقد ميشديم و اون آينه شكسته.
رهي: ما چرا بايد بشكنيم ماهرخ. ما چرا؟
سيما رياحي به محمود بصيرت:
از طرف من به خانمت تولدشو تبريك بگو ... بهش بگو آقاشون خيلي نازه ... مواظب باشه قرش نزنن!
سيد: فكر كردي چي؟ به امام حسين بالامم ميدونم، پايينمم ميدونم... غصه ورم داشته... همش شده التماس... اي گور پدر نشئگيه بعدِ التماس!
امیر کبیر: مرگ حق است ولي به دست شما بسي مشكل،
اما شوق از ميان شما رفتن مرگ را آسان ميكند
بسم رب المهدی
قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه
كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره
ما كيبوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره
زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره
بسم رب المهدی
پريا: زخمهاي آدم سرمايهس حامد. سرمايهتو با اين و اون تقسيم نكن.
داد نكش، هوار نكش. صبور، آروم و بيصدا همه چي رو تحمل كن.
بسم رب المهدی
مرتضی: جون ...! جون...! چه کفتری! می ارزه به صد تا سیم دم سیاه و سرور و کله قرمز... نشونم داره... شستشم زدن... جون ...!
بی بی: حیا کن پسر ... اون خدا بیامرز سرش تو کار و کاسبی بود که تو سالی به دوازده ماه بی کاری و بی عار... برو از دائیت یاد بگیر... ببین چطور بعد از یه عمر یللی و تللی سرش به سنگ خورد و رفت پی کار و زندگی... دو سال نیست که دل به کار داده... توپ داغونش نمی کنه... به فاطمه زهرا یه روزی سرت به سنگ می خوره که نه راه پس داری و نه راه پیش ... آخه کفترم شد زندگی...؟ کفترم شد نون و آب...؟ پسرای خدیجه رختشور بایست بشن معتمد محل... اونقت نوه امیر دیوان بشه کفتر باز ...
مرتضی: بچه حلال زاده به دائیش می ره ...
بی بی: نه خیر ... انگار با دیفالم ... روتو برم ... آقا به روی مبارکشم نمیاره ... پرش بده بره ... این صاب مرده رو پرش بده بره ...
مرتضی: نمیشه پرش داد ... باهاس اول جلدش کنم ...
بی بی: خیلی کفترات کم بودن یه بارکی همه خونه رو بکن سعله ...!
مرتضی: این یه چیز دیگه س بی بی ... همه کفترام یه طرف ... این یه طرف ... بی بی این طوقیه ... طوقی ...
بی بی: ( با ترس و تعجب ): طوقی ...؟
بسم رب المهدی
اتی(گلشیفته فراهانی): درسته که پول خوشبختی نمیاره ... اما
بی پولی حتما بدبختی میاره ...!
بسم رب المهدی
قیصـــر: .. احترامت واجبه خان دایی!اما حرف از مردونگی نزن که هیچ
خوشم نمی آد.کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من
واسش یه خروار رو کنم؟!... این دنیا واسه من همیشه کلک بوده و
نامردی.به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم ...
بسم رب المهدی
يه دوست خيالي كه واقعاً دوستت باشه خيلي بهتر از يه دوست
واقعي كه خيال ميكني دوستته
بسم رب المهدی
بعضی وقتا نویسنده فکر می کنه داستانش تمومه اما شخصیتهای
داستان قبول ندارن ... ادامه می دن ...
بسم رب المهدی
بلبل اگه تو قفس طلا بمونه، زندونيه ... مي خونه ولي اداي خوندن رو در مياره
بسم رب المهدی
عاشق ها آدمای متوسطی هستن که با تعریف کردن از هم خودشونو بزرگ می کنن
بسم رب المهدی
16 سالم بود ... بچه بودم ... دو روز بعد، آره فقط دو روز بعد هنوز 16
سالمبود ولی دیگه بچه نبودم
بسم رب المهدی
حامد: چيه برادر؟! جشن تولده. ممنوعه؟ زن بيحجاب نداريم. زن با حجابم نداريم.مرد بيغيرت نداريم. مرد با غيرتم نداريم. نوار مبتذل نداريم. ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم. حشيش، گرس، ترياك، ذغال خوب و رفيق ناباب نداريم. رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم. شرمندهتونم هيچ چيز ممنوعه كلاً نداريم.. نداريم. مهمونيه ولي مهمون هم نداريم... جشن تولد يه بچهس ولي بچه هم نداريم.
بسم رب المهدی
دكتر: از قديم گفتن مواظب باش چي آرزو ميكني چون ممكنه برآورده بشه
بسم رب المهدی
سلام بر تمام بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ
از این پس بخشی به این وبلاگ اضافه شده است به نام دیالوگ روز که شامل زیباترین و با مفهوم ترین دیالوگهای است که در بهترین فیلمهای ایرانی بکار برده شده است.امیدوارم که از این بخش لذت ببرید.
نظر هم یادتون نره
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از
اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه
بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!