همیشه شنیده بودم بعد از هر خنده ای گریه است اما واقعیتش تا حالا فکر نمی کردم برای خودم هم اتفاق بیفته.
۵ ماه بود فقط می خندیدم، اما مطمئن بودم بالاخره وقت اشکش هم میرسه. فکر نمی کردم اینقدر زود بیاد.فقط ۵ ماه. وقتی منتظر چیزی هستی که نمیدونی کی قراره برات پیش بیاد خیلی سخته این انتظار.
همیشه دخترا که گریه میکردن وقت خنده من بود، ولی این بار فرق میکنه.هر قطره اشکش مثل چماق می خورد تو سرم. بخدا هیچ کاری نمیتونستم بکنم. آخه تقصیر من کثافت چیه که این وسط باید گیر بیفتم؟
پنج سال بود گریه نکرده بودم. همیشه به گریه های الکی و واقعی می خندیدم.
امروز گریه کردم بدون ترس از اینکه دیده بشم ، از آخر طرقبه تا بیمارستان امام رضا.تو تموم راه ماشین های جلوییمو نمیدیدم.
مادرم میخواست بره مکه رفتم جای صرافی های بعد بیمارستان براش دلار بگیرم.تو صرافی نمیتونستم تو چشم صرافه نگاه کنم.
نمیدونم چرا هر چی بیشتر گریه میکردم بجای اینکه سبکتر بشم سنگین تر میشدم.
امروز مامان بابا رفتن مکه، همه داشتن گریه میکردن . فکر میکردن من بخاطر اون ناراحتم. ولی من خوشحال بودم که رفتن ، اگه بودن مامان حتما میفهمید.
شاید بالاخره تموم بشه...
مهدی جون از من خاطره خواسته بودی، این هم خاطره . می بخشی که تازگیا این وضعیت من شده ولی اگه نگم میترکم. خودت بهتر از همه میدونی.
بالاخره وقت اشکش رسید.